خبرگزاری تقریب 7 مرداد 1397 ساعت 15:02 http://www.taghribnews.com/fa/news/346462/غرور-نه-خریده-ایم-فروخته-ایم-همسرم-افغانستان-بادیگارد-اما-اینجا-مامور-شهرداری -------------------------------------------------- ​همسر مدافع افغانستانی حرم از فراز و نشیب‌های زندگی‌شان می‌گوید عنوان : غرور را نه خریده‌ایم، نه فروخته‌ایم! / همسرم در افغانستان بادیگارد داشت اما اینجا مامور شهرداری شد -------------------------------------------------- پدر بعد از مدت‌ها پیگیری، به آرزوی خود رسیده و مدافع حرم شده است. حالا ۳ پسر و یک دختر خانواده، با دست‌فروشی بار زندگی را به دوش می‌کشند. بیماری قلبی فاطمه، اصلی‌ترین دلیل مهاجرت آنها از افغانستان به ایران بوده است. متن : به گزارش خبرگزاری تقریب به نقل از مجله فارس پلاس؛ مینا فرقانی: فاطمه 8 ساله را، یکی از اعضای گروه جهادی کریم اهل بیت(ع)، نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم(ع) در حال فروختن فال دیده بود و وقتی از اوضاع زندگی و والدینش پرسیده بود، فهمیده بود که پدر مدتی است کنار خانواده حضور ندارد. پدر بعد از مدت ها پیگیری، به آرزوی خود رسیده و با عضویت در تیپ فاطمیون، مدافع حرم شده است. حالا سه پسر و یک دختر خانواده، با دست فروشی بار زندگی را به دوش می کشند و همراه مادر (زیبا خانم) و برادر 3ساله شان، در انتظار بازگشت پدر روزها را طی می کنند. فاطمه که از بیماری قلبی رنج می برد، اصلی ترین دلیل مهاجرت خانواده اش از افغانستان به ایران بوده است؛ اما حالا، درمان او در سایه بدهی خانواده بابت دیه، به فراموشی سپرده شده است. زیباخانم که در افغانستان برای خودش برو وبیایی داشته، ماجرای زندگی پرفراز و نشیب شان را این طور برای ما توضیح می دهد: روزگاری که گذشت زندگی خوبی در افغانستان داشتیم. همه امکانات برایمان مهیا بود. زندگی ام مثل یک افسانه شده که خودم هم باورم نمی شود. الان بعضی ها دست دوستی و کمک به سمتمان دراز می کنند، اما تا حدود 2 سال پیش، من دست کمک به سمت دیگران می بردم؛ می گفتم اگر نانی داریم، تکه ای از آن را هم به دیگری بدهیم. گاهی آدم دستش باز است و گاهی نیست؛ تجربه کرده ام که می گویم. اگر ثروت و پولی دستت بود، همیشه از ناتوان سرکشی کن. زمانی همه چیز داشتم، غرور، پول، رفاه، همه چیز...؛ حالا اما، از کار کردن فاطمه بیش از هر چیز رنج می برم. با دست فروشی پسرهایم مشکلی ندارم، اما فاطمه... گاهی احساس می کنم همه چیز را در خواب می بینم و این زندگی، واقعی نیست. در افغانستان، بچه هایم درس می خواندند. پسر اولم زبان انگلیسی و کامپیوتر می داند، پسر دومم زبان انگلیسی و آلمانی بلد است، پسر سومم آنجا علاقه ای به درس نداشت ولی در ایران مشغول تحصیل است. فاطمه در ایران به سن مدرسه رسید و با اینکه در مدارس ایرانی به افغانستانی ها خیلی سخت می گیرند، اما او شاگرد ممتاز است. چرا به ایران آمدیم رگ های قلب فاطمه باریک است و خون، جریان خوبی ندارد. برای همین خیلی اوقات، دستش درد می کند و متورم می شود. موقع ناراحتی، قلبش هم درد می گیرد. در افغانستان، پزشک های خبره ای فاطمه را معاینه کردند اما دستگاه های لازم برای عمل و درمان او را نداشتند. برای درمان بیماری دخترم به ایران آمدیم. می خواستیم به اروپا برویم که نشد، و خدا را شکر که نشد؛ اینجا لااقل خیالم راحت است که بچه هایم در مملکت شیعه بزرگ می شوند و دین و ایمانشان آسیب نمی بیند. ما تجربه بزرگی در ایران کسب کردیم و فهمیدیم اروپا به دردمان نمی خورد. پسر بزرگم که 17 سال دارد، وقتی سال آخر مدرسه بود، در افغانستان با ماشین تصادف کرد و شخصی که در ماشین او بود، سکته کرد؛ ناچار شدیم دیه بدهیم. تقریباً نیمی از مبلغ دیه را پرداختیم، اما حدود 40 میلیون تومان باقیمانده را با کار در ایران قرار است جمع کنیم. برای درمان فاطمه هم نتوانستیم در ایران کاری بکنیم. چون هزینه ها بسیار بالاست. خودم هم سنگ کلیه دارم. ولی دردش را تحمل می کنم چون از پس هزینه های درمانش برنمی آییم. چرا همسرم مدافع حرم شد همسرم در افغانستان، افسر بازپرس بود و در ایران مأمور شهرداری. بسیار آدم خوب و خوش اخلاقی است؛ برای تک تک ما مثل رفیق است. در افغانستان وقتی با بادیگارد به خانه می آمد، به بچه ها می گفت: من یک آدم عادی هستم. و اجازه نمی داد غرور بر او غلبه کند. در ایران، کارهایی را انجام داد که به یک آدم بی سواد می سپارند، اما لحظه ای اعتراض نکرد. هیچ وقت چیزی را از خانواده اش دریغ نکرد. یک سال پیش مصاحبه داده بود و بیش از 40 روز پیش داوطلبانه به سوریه رفت. مدت ها آرزو داشت برود؛ من هم به خواسته اش احترام گذاشتم. چون در افغانستان هم نظامی بود، مدام می گفت: باید بروم؛ شاید آنجا کاری از دستم بربیاد. فعلا که بابت اعزام همسرم، حقوقی به ما نمی دهند. شاید اگر برگردد و اقدام کند، به خودش پولی بدهند. مدت ها بود که هوای زیارت داشت و به پول اندکی که می گویند می دهند، اصلاً فکر نکرد. ما هم که به افغانستان برگردیم، همسرم در سوریه می ماند و از راهی که رفته پا پس نمی کشد؛ از اول زندگی همین طور بوده است. همسرم با عشق و اشتیاق برای دفاع از حرم رفت. می گفت: دفاع از حریم عمه ام، زینب(س)، نصیب هرکسی نمی شود. آخر ما همگی سید هستیم؛ در خاندان ما، سادات فقط با سادات وصلت می کنند. دلتنگ وطن هستیم تمام هم و غم مان این است که پول دیه را جور کنیم و برگردیم. اگر 50 تومان دستمان آمده، 10 تومانش را برای خانه خرج کرده ایم و باقی را برای دیه کنار گذاشته ایم. چون شوهرم در افغانستان، آدم سرشناسی است، دوست ندارم طلبکار برای پول تماس بگیرد. شاید درد نداری بر سر آدم بیاید اما غرور را از دست نمی دهیم. غرور، چیزی است که نه آن را خریده ایم، نه فروخته ایم! ترجیح می دهیم در چادر زندگی کنیم، اما بدهکار نباشیم. اگر پول دیه را جمع کنیم، به افغانستان برمی گردیم. درمان فاطمه را هم همان جا پیگیری می کنیم؛ بهتر از این است که اینجا دست فروشی کند. از اینکه فاطمه دست فروشی می کند بسیار رنج می برم. وقتی دخترم یادش می آید در افغانستان همه چیز داشتیم و اینجا در سختی زندگی می کنیم، دلش می گیرد. می گوید: دوست دارم به افغانستان برگردیم. چون کشورم را دوست دارم. هر کس به هر جای دنیا که برود، دلش برای کشورش تنگ می شود. آرزو دارم اول، بدهکاری مان را پس بدهیم، بعدش زندگی کنیم. دوست دارم درسم را بخوانم و دکتر بشوم. اگر مریض هایم پول نداشته باشند، از آن ها پول نمی گیرم. هیچ جا کشور خود آدم نمی شود. ولی خدا را شکر، اینجا کشور اسلامی است و زیاد احساس غربت نمی کنیم. خادمان حرم حضرت عبدالعظیم(ع) که فاطمه را می شناسند، او را مثل دختر خودشان دوست دارند و حمایتش می کنند. هر چه داریم از آقا سیدالکریم حضرت عبدالعظیم(ع) داریم. درهای زیادی را به رویمان باز کرده اند. به این دلیل می گویم دوست دارم به افغانستان برگردم، که بچه هایم آنجا راحت تر درس می خوانند و زندگی می کنند.